Make your own free website on Tripod.com


  

 

 

" تاتر فمينيستي"

بخش اول : نگاهي به اساطيرو علل ايستايي فرهنگ ما

(چاپ شده در كتاب نمايش شماره 1 و 2 ، 1998)

PDF FILE

 نيلوفر بيضايي

انسان تركيبى ست از نيروهاي متناقض چون روح و جسم،  احساس و خرد ، آزادي و اجبار ، نيروي زنانه و نيروي مردانه و ...  در اسطوره  آفرينش آمده است كه خدا زن را از بغل مرد آفريد . اين خود گواهي ست بر اين مهم كه انسان موجودي يگانه بوده است . ( اسطوره ي آفرينش)  او در اين يگانگي خود موجودي كامل و بي نياز است  و داراي جنسيت خاصي نيست ، بلكه مجموعه ايست از دو جنس . اين احساس يگانگي اوليه در روانشناسي معاصر به دوران كودكي نسبت داده مي شود و فرويد آن را" نارسيسم" و يا "خودشيفتگي اوليه" نام نهاده است . بعبارت ديگر انسان در اين يگانگي اوليه ي خود با طبيعت در پيوند است . انسان اما با خوردن سيب دانايي به خرد دست يافت و از مرحله ي جمعي ناخود آگاه به مرحله ي فردي خود آگاه  رسيد. رسيدن به خرد اما بدون عشق ممكن نيست . بدين گونه "آدم" و "حوا" بادستيابي به خرد و عشق زميني متوجه تقاوتهاي يكديگر مي شوند. .. و اينجاست كه انسان متوجه تناقض و تضاد دروني خود مي شود . تناقض ميان بخش زنانه و بخش مردانه ي خود .بدين سبب سرچشمه ي پيدايش مذاهب را جنگ اين دو نيرو در تضادهايشان دانسته اند . هيچيك از مذاهب و مسالك اما به تركيب اين دو نيرو تن نداد ، بلكه آنها را بصورت دو دشمن به دو بخش  نيك و بد، روح و جسم، اسطوره و تاريخ و سرانجام ضعف و قدرت تقسيم كرد  . اين دوآليسم فكري يكي از منشاءهاي جدايي اين دو نيرو و اين دو جنس شد. زن بدليل قدرت باروري خويش، مظهر طبيعت، جسم ولذت شد و مرد مظهر روح وكمال طلبي . بهمين دليل در مذاهب" زن " موجودي غريبه و سرچشمه ي لذات وهوسهاي زودگذر و يا "فتنه گر" (اسلام) است كه بايد مهار شود . در اساطير زرتشتي "زن"  فرزند "جهي" دختر اهريمن است و "جهي" در متون پهلوي بمعناي روسپي ست . او نه تنها اهريمن را بر ضد اهورامزدا بر مي انگيزاند، بلكه اغواگر نيز هست . در يك كلام " زن "در تقكر انسان اخلاقي ايراني موجودي خطرناك است . اين هراس جنسي يكي از مهم ترين علل ستروني قرهنگ ما بوده است . حتي در پرسپوليس نيز كه قرار است پرستشگاه زندگي باشد، هيچ تصويري از زن نمي بينيم . بلكه تنها تصاوير جنگجوياني را مشاهده مي كنيم كه بر هر چيز مهر اخلاقي مي زنند و عليرغم نيروي بازو و روحيه ي جنگ طلب كه با نيروي زنانه در تضاد است ، در طول تاريخ تبديل به قومي سربزير و مطيع  و سرشار از حس گناه مي شود.

بعبارت ديگر" زن" براي مرد ايراني با كشش جنسي برابر است . پس به سركوب او مي پردازد تا اميال جنسي خود را نفي كند . پس زن در فرهنگ ما داراي دو چهره مي شود : يكي "مادر" كه گويند " بهشت زير پاي اوست"  ( اسلام عزيز نيز كه به مقوله ي غريزه ي جنسي بسيار علاقمند است ، رابطه ي جنسي را تنها در صورت بوجود آمدن فرزند و "مادر" شدن زن مشروع مي داند..."پس آنان چون كشتزارند و شما كشتگران..." . قرآن.) و ديگر  "فتنه گر " ، كه بايد سركوب شود .

تفكر "پدرسالارانه" و تا ريشه اخلاقي اما در جامعه ي ما تنها به اين يا آن انديشه و مسلك محدود نشده بلكه در ادبيات ،تئاتر ، سينما ، سياست و خلا صه در تمامي عرصه هاي ديگر نيز يوضوح خود را نمايان مي سازد . اگر روشنفكري را با معني واژه اي آن نيز " روشن انديشيدن" ، " صاحب انديشه بودن" معنا كنيم ،  با تعمقي در مي يابيم كه در بازتوليد فرهنگي و هنري اش  درگير همين دو چهره  غالب از نيمه ي ديگر ش، بخش زنانه ي وجودش ، به همان تعاريف اخلاقي - مذهبى دچار است . مثلا در اكثر آثار ادبي معاصر ، نويسنده در تيپ سازي شخصيت هاي " زن خوب " و " زن بد " معيارهاي " اخلاقي / جنسي " واپس گرا را بكار مي برد و در بين آثارزنان نويسنده  متني بيشتر مورد توجه قرار مي گيرد كه از شيوه ي نوشتار مردانه تقليد كند و زن را از دريچه ي چشم مرد ببيند .  حتي اگر در جايي نيز بنا بر مصلحت قابل باور ساختن ادعايش در پيشرو بودن و باور بر مدرنيته به دفاع از حقوق زن بپردازد ، در بطن خود و در توليدات ادبي فرهنگي اش آنچنان با اين موجود بيگانه است ، كه لاجرم به سطح اكتفا مي كند . به كجا مي تواني پناه برد جز به تلاش براي شناخت و شناساندن "خود" سركوب شده ات تا شايد گوشي شنوا بيابي .

تمامي اين توضيحات بهانه اي بود براي زدن نقبي به موضوع اصلي اين بحث : ضرورت  به زير علامت سوال بردن تعاريف غالب و پيش شرطهاي تاريخي  از يكسو (كه متاسفانه در نگاه آن به" زن " تفاوتي ميان "روشنفكري" و " عامه " وجود ندارد ) ، موضوع قرار دادن " زن " و يا لااقل رسيدن به نگاهي و تعريفي " ديگر " از زن  در تإاتر از سوي ديگر كه نتيجه اش به كل بشريت سود خواهد رساند و به رسيدن به تعريفي "ديگر" از كل بافت  جوامع  بشري كمك خواهد كرد .

در قسمتهاي بعدي اين بحث ، نگارنده ي اين سطور تلاش خواهد كرد تا با پرداختن به تعاريف انسان امروزي تئاتر"كه مسلما براي رسيدن به تعاريفي "ديگر" به تجربه ي فرمهاي "ديگر" درتئاتر نيازمند است ، به ضرورت وجودي مقوله اي بنام "تئاتر فمينيستي " بپردازد. در اين بحث واژگاني چون " استتيك " ، " زبان " و " تصوير " نقش مهمي خواهند داشت .

تئاتر فمينيستي

مي دانيم كه در درون جتبش فمينيستي جريان هاي فكري مختلف وجود دارد .  تا آنجا كه به تئاتر مربوط مي شود ، زناني از همه ي جهتهاي فكري موجود در جنبش فمينستي  در پايه ريزي و بنيان گذاري شاخه اي ازتئاتتر بنام "تئاتر فمينيستي" سهيم بوده اند. در يك تعريف عام از تئاتر فمينيستي مي توان گفت كه نوعي از تئاتر است كه از ديد زنانه و توسط زنان سيستم و فرهنگ مردسالارانه ي حاكم بر جوامع را به زير علامت سوال مي كشد . بهمين دليل است كه اين نوع تئاترفرهنگ حاكم فاصله مي گيرد و نوعي تئاتر" آلترناتبو" محسوب مي شود . تحقيق در مورد تئاتر فمينيستي بايد در وراي انواع نقد تحليلي موجود انجام گيرد ، چرا كه داراي خصوصيات مستقلي است كه تا شناخته نشوند ، هر نوع بحث تحليلي را به اشتباه وا مي دارند .  ژانل رايشلت معتقد است كه تئاتر فمينيستي و تئوري تئاتر برشت از دو نظر داراي نقاط مشتركند . يكي اينكه هر دو در تعريف  ‌‌‍‍ّ تئاتر پلاتفرم‌ ّ جاي مي گيرند و ديگر اينكه  هر دو قوانين اجراي نمايشي رايج فرهنگ حاكم مردسالارانه را در هم مي ريزند.  جين گالوپ معتقد است كه : مطرح ساختن تفاوت ميان دو جنس بدون قصد متضاد انگاشتن آنها شايد تمام مشغوليت فمينيسم باشد . اگر اين بحث را به تئاتر منتقل كنيم كه در شكل كلاسيك خود هميشه ورطه ي نبرد تضادها بوده است،  نبرد طبيعت و فرهنگ ، نبرد انسان و خدا ، تا حدودي به اصل مشكل نزديك شده ايم .  پست مدرنيسم نيز بدرستي تئاتر كلاسيك را به نقد مي كشد . تئاتر كلاسيك با همه ي عظمتش تنها توانست دو صحنه ي "تراژيك" و "كميك" را به عرصه ي وجود بياورد. تئاتر امروزتنها ازطريق تجديد نظر در گذشته ي خود است كه مي تواند به حيات ادامه دهد . گالوپ معتقد است كه استفاده از واژه ي "درام روايتي غرب" در مورد تئاتر كلاسيك شايد درست تر باشد . به اعتقاد او  تئاتر امروز" آوانگارد" شده است . تئاتر آوانگارد امروز ديگر چون تئاتر تراژيك و كميك به قهرمان و نقطه ي اوج نياز ندارد . تئاتر امروز تئاتر اكسيون و حركت است.

با اينهمه به اعتقاد او فرمهاي اجرايي امروز با تئاتركلاسيك در تضاد نيستند ، بلكه ادامه ي منطقي آن هستند . ما به تئاتر نمي رويم تا تنها ببينيم ، بلكه مي خواهيم ديده شويم . مي خواهيم از نگاه در آينه اي بازگرديم كه انكار جريان جاري را منعكس كند ، تا بتوانيم نگاه مرسوم را در ذهنمان بشكنيم . تئاتركلاسيك اما چگونگي شكستن اين نگاه را به ما نشان نمي دهد .

ماري لوييزه فلايسر يكي از زنان نمايشنامه نويس است  كه علاوه بر بيان مسإله ي زن در جامعه ي مردسالار در نمايشنامه ي خود بنام ‌ّپرده اي در سر ّ بر فرم نمايشي و شكل  شخصي توليد هنري خود تاكيد مي ورزد و متهم مي شود كه ساختمان فكري دراماتيك ندارد . ولي ايراد در چيست ؟ او از آنجا كه اين آزادي را براي خود قائل مي شود كه خواسته خود را دنبال كند، مرزهاي تئاتر را تا بيروني ترين سطح مي گشايد و بدنبال غير ممكن هاست .

اورزولا كرشل در مصاحبه اي مي گويد : درام از پايان عمر آغاز مي شود . چيزي ديگر آنطور كه بوده نيست. چقدر مرگهاي مرده ، چقدر خشونت ، چقدر فرياد . و اينهاهمه فانتزيهاي عصبي مردانه . من تابحال هيچ انديشه ي دراماتيكي را در مورد تولد، در مورد آغاز زندگي نشنيده ام . منظورم نيست كه حتما تولد را بعنوان يك اكت نمايشي آرزو مي كردم ، ولي بي اعتنايي به اين مرحله بسيار سوال بر انگيز است ، چرا كه بعنوان واقعه ي دراماتيك برسميت شناخته نمي شود .

سال 68 نقطه عطفي در تئاتر فمينيستي محسوب مي شود . چرا كه در اين سال بحرانهاي سياسي و اجتماعي در اروپا اوج گرفتند و سياستهاي فرهنگي و جنسيتي دستگاههاي حاكم بزير علامت سوال كشيده شدند . حركت سازمانهاي زنان در اين دوره بر روي شكل گيري اولين تظاهرات سياسي تاثير مستقيمي داشت . در همين دوره بود كه تئاتر فمينستي شكل گرفت كه در شكل آغازينش بصورت نمايش خياباني اجرا مي شد . در انگليس دومين نسل تئاتر فمينيستي پا به عرصه ي وجود نهاد . نسل اول بنمايندگي جين آردن، آن جليكو و دوريس لزينگ در دهه ي 50 فعاليتهاي خود را در زمينه ي تئاتر فمينيستي آغاز كرده بود .

شكل گيري تئوري فمينيسم سوسياليستي در تئاتر انگليس

در تئوري فمينيسم سوسياليستي رابطه ي ميان جامعه ، اقتصاد و جنسيت بر صحنه ي تئاتر مورد بررسي قرار مي گيرند . فمينيستهاي سوسياليست تئوري برشت را در تئاتر الگوي توليدات هنري خود قرار مي دهند . سريل چرچيل شيو ه  نوشتاري اپيزوديك برشت  كه در آن هر اپيزود مستقل است و لي در طول نمايش نقاط گره اپيزودها با يكديگر ارتباط پيدا مي كنند را در دستور كار خود قرار مي دهد .

تئوري و طرح اجرايي برشت تاثير بسزايي در تإاتر انگليس داشته است . اين تاثير پذيري از اولين سفر Berliner Ensamble در سال 1956 به انگلستان و چاپ كتاب ّ برشت در تئاتر ّ توسط جان ويلت در سال 1964 آغاز شد.

تئاتر سياسي از زمان شكل گيري جنبش سوسياليستي در انگلستان سنت داشته است و از اين طريق دراماتولوژي سازمان يافته اي كه پايه اش نقد اجتماعي بود بنيان گذاشته شد . تئاتر سياسي نيازمند اين توانايي است كه ايده ها و روابطي را كه ايدئولوژي را نمايان مي سازند مجزا و آشكار كند . بر عكس شيوه هاي رئاليستي و ناتوراليستي كه ايدئولوژي را پنهان مي كنند و مي پوشانند ، تئوريها ي برشت در مورد اشكال اجتماع و ساختمان اپيك و فاصله گذاري  در خدمت رسيدن به اين اصل كه روابط اقتصاد ي پايه ي واقعيات اجتماعي هستند ، قرار دارد تا ايدئولوژي مبارزه با شرايط تاريخي را برجسته سازد .

سو آلن كيس معتقد است كه تئوري فمينيستي بايد خود را در عمل سياسي بازيابد تا بدين وسيله به مخاطب واقعي خود نزديك شود . او معتقد است كه فمينيسم نبايد خود را در برج عاج زنداني كند . بنظر من ولي تئوري فمينيستي مي تواند با غلبه بر تمام ايدئولوژيها در پيدا كردن راه حلي براي تمام زناني كه امروز و اكنون  زندگي ميكنند بسيار كارساز باشد و از اين طريق ارتباط خود را با دنياي واقعي اطراف حفظ كند.

performance art

يا نوع امروزي تئاتر فمينيستي

 تئاتر زنان ّ و  ّتئاتر فمينيستيّ دو واژه ي كاملا متفاوتند و الزاما اثر هر زني كه تئاتر كار كند ، جزو ژانر تئاتر فمينيستي محسوب نمي شود. ما در تئاتر نيز زناني را داريم كه هنوز به  حدي از خود آگاهي نرسيده اند و از اينكه كارشان برچسب ضد مرد بودن بخورد هراس دارند . از سويي تئاتر فمينيستي را تئاتر حركت و آكسيون تعريف مي كنند ، چرا كه مي خواهد انفعالي را كه قرنها براي زن در حضور اجتماعي اش تعيين شده ، نفي كند.

در فرهنگ واژه هاي روانشناسي "خلاقيت" چنين تعريف شده است:  "توانايي ديدن و ايجاد مناسبات و روابط جديد، توانايي توليد ايده هاي مخالف نورم و توانايي فاصله گرفتن از الگوهاي فكري رايج ." در فرم امروزي تئاتر فمينيستي كه آگاهانه از ساختمان مردسالارانه ي تئاتر كلاسيك فاصله مي گيرد ، زبان بدن ، زبان غالب است . اجرا كننده مي تواند خود رابعنوان يك كاراكتر و بدن خود ، بازي و حركاتش را بعنوان سمبلهاي آداب و رفتارهاي روزمره بكار گيرد . در اين نوع اجرايي تئاتر فمينيستي بدن بازيگر به يك متافر ، يك وسيله ي ايجاد ارتباط تبديل مي شود كه به تحليل خود انساني اش مي پردازد .

هنر پرفرمنس در سال 70 در آمريكا، انگليس ، كانادا ، فرانه و هلند بعنوان شاخه اي از تئاتر برسميت شناخته شد ، ولي از آنجا كه اين هنر هنوز در كشورهايي كه سنت درام در آنها ريشه دارد ، بطور كامل پذيرفته نشده ، بسيار ي از زنان به اين فرم تئاتري روي آوردند . بهمين دليل بسياري از زنان پرفرمر فمينيست هستند : مثلا آني گريفين ، لوري آندرسن ، تريشا براون  و ...     

نمونه اي از گروههاي فمينيستي تئاتر

·         گروه تاتي كورام        Tatticoram

 

يك گروه تئاتري است كه در آكسفورد تشكيل شده و اعضاي آن 4 زن بازيگر و رقصنده هستند . بازيهاي آنها بيشتر به شكل  work in progress  انجام مي شود تا بصورت قطعه هاي از پيش حاضر شده ، چرا كه معتقند خلاقيت در حين كار بيشتر خود را شكوفا مي سازد تا بر روي كاغذ . همه  آنها علاوه بر بازيگري در نويسندگي و كارگرداني نيز تجربه دارند . در كار آنها “حركت“ در وهله ي اول قرار دارد و“ متن “در درجه ي دوم . طرح نور در كار آنها ازهمان جلسه ي اول تمرين هاي بازيگري تمرين مي شود . آخرين اجراي آنها " سه خواهر ، در من مي خواهم به مسكو بروم " (1988 )  نام دارد كه بر اساس " سه خواهر "  چخوف تنظيم شده است .

سوزانا ريكاردز ، كارگردان اين گروه مي گويد : " وقتي كه اثرت را خلق مي كني ، آنچه را كه مي خواهي در آن بازگو مي كني . چيزي كه قبلا گفته نشده . قبل از هر چيز بدين خاطر كه در تئاتر سنتي تعداد بسيار محدودي نقشهاي قوي براي زنان در نظر گرفته شده است . مسقيما با تماشاگرت حرف مي زني و تمام قصدت اينست كه به طريقي بگويي "به اين زنان گوش بده  . "

·         Pina Bausch  وتئاتر  Wuppertal

رايموند هوگ كه كتابي درباره ي پينا باوش و إتاترش نوشته مي گويد: قرار بود در نمايش جديد پينا باوش داستان عشقي ميان يك زن و يك كرگدن بازگو شود . در شب اجرا به او خبر دادند كه كرگدن را نمي تواند بر روي صحنه استفاده كند و او بناچار بجاي كرگدن از مردي با كت و شلوار خاكستري استفاده كرد . چرا كه نقش انسان و كرگدن قابل تعويضند و رابطه ميان زن و مرد گاهي اوقات به همين اندازه ناممكن .

در تئاتر پينا باوش ناممكن امكان انجام يافتن مي يابد . خود را امتحان كردن ، در خود فرو رفتن و جستجو كردن و شايد، يافتن . وقتي يكي از بازيگرانش از او مي پرسد كه آيا در يك صحنه از نمايش بايد صحبت شود يا اين كه فقط حركت انجام مي شود ، او جواب مي دهد : بايد امتحانش كنيم ،همينطوري در تئوري نمي توانم بگويم . پينا باوش  در پي آن نيست كه نقش "داناي كل" را  بر عهده بگيرد .

او مي گويد : "داناي كل" بخودش حق مي دهد كه براي بقيه تعيين كند و ادعا كند كه همه چيز را مي داند . من اما خودم در حال جستجو هستم . من هم مثل بقيه شنا مي كنم .

تئاتر باوش نمي خواهد نقش ناجي بشريت را بازي كند . او مرزهاي ميان تئاتر ، بالت ، تئاتر بياني و تئاتر رقص را در هم مي شكند.

در بسياري از نمايشهاي او مردها با زنان مثل عروسك رفتار مي كنند. در نمايش " رناته به سفر مي رود " چند مرد دختركي را كه در گوشه اي ايستاده ، بغل مي كنند . اگر با ديدن اين صحنه فقط فكر كنيم كه اتفاق عجيبي نيفتاده ، بلكه فقط مردهايي دختركي را از اينسو به آنسو بردند و بغل كردند ، در سطح مانده ايم . از ديدن اين صحنه ام مي توان  فكر كرد كه يك مرد در نهان موقعيتي را آرزو مي كند كه دخترك بي حر كت و بدو ن هيچ عكس العملي بايستد و اعتراض نكند .

در تئاتر پينا باوش مرتب اتفاق مي افتد ، هميشه حركت هست وتصوير . تئاتر باوش خود را به ما تحميل نمي كند ، بلكه آنقدر تصوير به ما پيشنهاد مي كند ، تا بتوانيم حق انتخاب داشته باشيم .

پينا باوش امروز يكي از مطرح ترين كارگردانهاي جهان است . با اين همه همواره در طول عمر هنريش با برخوردهاي شديدا عصبي منتقدين و مقامات كنسرواتيو روبرو بوده است . چند بار در سالن با عصبيت به هم خورده و منتقدي معترض از آن بيرون رفته است . چرا كه تئاتر باوش تمام باورهاي سطحي ما را در اينكه در صلح و صفا زندگي كنيم ، به زير علامت سوال مي كشد . تئاتر او تمام آن چيزهايي كه به پشت مغزمان فرستاده ايم ، تا رنج حرف زدن و فكر كردن درباره شان را بر خود هموار كنيم را از پستو بيرون مي كشد و در مقابلمان مي گذارد .

با اينهمه خود او در مورد تئاترش مي گويد : من نمي توانم و نمي خواهم پيام خاصي بدهم و به ديگران راه حل نشان بدهم . من سوال طرح مي كنم . جواب را هر كس مي تواند براي خود پيدا كند . من حكم صادر نمي كنم . "

او در لابلاي حرفهايش اين جملات را تكرار مي كند : "من نمي دانم" يا " من احساس مي كنم كه " يا " بنظر من مهم است كه " ...

حس كردن ، تجربه كردن و رشد كردن ،  فلسفه ي تإاتر ي باوش را مي سازد ، و همه ي اينها مجموع آن چيزي هستند كه جهان ما كم دارد . استتيك زنانه ، آنچه با زندگي پيوندي ابدي دارد و با هر آنچه مرگ آفرين و ‏ قدرت طلب است ، فرسنگها فاصله دارد . اين فاصله درست است ‍‍...

·        فرانكا رامه Franka Rahme  

" ايده ي مطرح كردن مساإل خاص زنان را مدتها بود مه در سر مي پروراندم. چرا ؟ چون من يك زن هستم . چون در اين مورد حرفهاي بسياري براي گفتن داشتم . چون خشمي در من بود كه بايد بيانش مي كردم . ما روش گروتسك را برگزيديم ، چرا كه بر اين باوريم كه گريستن و دلسوزي براي خود هيچ كمكي به ما نخواهد كرد . "

فرانكا رامه يكي از مهمترين پايه گذاران تئاتر فمينيستي است . او بازيگر اكثر نمايشهاي داريو فو بود و تا سالها بنام همسر داريو فو از او ياد مي شد. فرانكا رامه با بازي تك نفره اش در نمايش "فقط بچه، آشپزخانه و كليسا " راه مستقل خود را بعنوان يك تئاتري فمينيست آغاز كرد . او در همان سالها در مصاحبه اي مي گويد: " من هميشه علاقه داشته ام ، سرنوشت زنان را بر روي صحنه بازسازي كنم. مي دانيد ، در كارهاي مشتركم با داريو فو هميشه اين احساس را داشته ام كه خلاقيتم محدود شده است . چرا بايد در اين مورد سكوت كنم؟ بهرحال بابازي در اين نمايش دارم احساس واقعي خودم را تحقق ميبخشم. رامه معتقد است كه تئاتر فمينيستي بهيچوجه تنها براي زنان انجام نمي شود ، بلكه مخاطبانش مردان نيز هستند .

تئاتر فمينيستي پايه گذاري شده از سوي رامه ، مورد حمايت همه جانبه ي سازمانها و جنبشهاي زنان قرار گرفت و سازماندهي اجراهاي آن در شهرهاي مختلف ايتاليا توسط اين سازمانها انجام مي شد . در يكي از اعلاميه هاي تبليغاتي سازمانهاي فمينيستي آمده است:

" ما فمينيستها مفتخريم  كه نوعي از تئاتر را داريم كه در آن به موضوع زن پرداخته مي شود ، چرا كه تجربه به ما اثبات كرده كه اين نوع تئاتر مي تواند جامعه اي را كه تا ريشه سنتي است ، به تفكر وا دارد.

با اينهمه برخي از فمينيستها نيز به او انتقاد مي كردند كه موضوعاتي كه رامه در تئاترش بدانها مي پردازد ، از جمله كورتاژ، ستم جنسي و پذيرفته نشدن زن بعنوان فرد ، موضوعاتي تكراري هستند كه از سالها پيش در درون جنبش فمينيستي در مورد آنها بحث شده است .

او در پاسخ مي گويد  : " اينكه در مورد اين موضوعها بحث شده ، دليل بر حل شدن آتها نيست . وقتي كه هنوز كليساي كاتوليك كورتاژ را جنايت مي داند ، گواهي بر اين واقعيت است كه هنوز ابتدايي ترين حقوق زنان برسميت شناخته نشده . از سوي ديگر تا زماني كه معضلات وجود دارند ، جاي دارد كه در تئاتر بدانها پرداخته شود . تئاتر يك هنر مردمي است و روي سخنش تمام اقشار هستند و نه فقط رو شنفكران ."

استقبال بي نظير تماشاگران از نمايشهاي رامه با رقم نزديك به 2000 تماشاگر براي هر اجرا ، خود گواهي بر اين نكته است .


 

 

 © 2003 by niloofarbeyzaie@gmx.at

Diese Seite ist Teil eines Framesets [this page is part of a frameset]
LOAD FRAMESET