Make your own free website on Tripod.com

نيسم زيست محيطي (اكوفمينيسم)

اكوفمينيست از جنبش هاي فمينيستي است كه استدلال مي كند سركوب مردسالارانه زير عناوين سود و پيشرفت، طبيعت را از بين مي برد. اين جنبش عمدتاً از مبارزات مردمي پيرامون مسائلي از قبيل قدرت هسته‌اي (جزاير تري مايل) و سلاح هاي اتمي (گروه صلح گرينهام) شكل گرفت. اكوفمينيست ها خواهان گونه‌اي تغيير در علم، دانش و تكنولوژي مرد سالاري و حركت به سمت گونه‌اي اقتصاد پاياي جهاني، همراه با خاتمه دادن به سرمايه داري و دوگانگي هاي دروني آن هستند.

اكوفمينيسم در باره پيوستگي و وحدت نظريه و عمل است. اكوفمينيسم بر نيرو و كمال خاص همه موجودات زنده تأكيد مي كند ما نابودي زمين و ساكنانش به دست مهاجمان شركت‌هاي (چند مليتي) و تهديد تخريب هسته اي از سوي مهاجمان نظامي را از زمره دل مشغولي هاي فمينيستي مي دانيم. اين همان نقش فاعلي مردانه اي است كه حق ما را بر تن خودمان و احساسات جنسي امان انكار مي كند و براي پيشبرد اهداف اش به نظام هاي چند جانبه سلطه و قدرت دولتي وابسته است.

يك انقلاب زيست محيطي جهاني روابط جنسيتي را به همان ميزان روابط بين انسان ها و طبيعت بازسازي خواهد كرد .

 

بوم شناسي/اكولوژي

 مطالعه ارتباط متقابل حيات بشري ومحيط هاي زيست. الن سوالو 1911-1842 بنيانگذار علوم زيست محيطي بود.

شيوه عمل و نظريه هاي فمينيستي محيط زيست شواهدي محكم در باره ي بهايي كه زنان براي زندگي در محيط هاي مختلف مي پردازند ارائه مي دهد، به ويژه در شهرها كه امكان مشاركت زنان در نيروي كار يا الگوهاي در حال تغيير خانواده به سهولت فراهم نمي شود. يكي از پاراديم هاي اصلي در پيشبرد تحقيق فمينيستي و برابري زيست محيطي مفهوم دسترسي يكسان زنان به مسكن، خدمات عمومي و حمل و نقل است.

اكوفمينيسم معمولاً بخشي از فمينيسم فرهنگي محسوب مي شود. سوزان گرييفين مي گويد اعتقاد علمي يا بوم شناختي به حفظ محيط زيست بر اهميت حفاظت از محيط بيولوژيك يا فيزيكي قابل رشد تأكيد مي كند؛ و اعتقاد اومانيستي به حفظ محيط زيست بر ناهماهنگي پيشرفت هاي تكنولوژيك و علمي مدرن با اصول اومانيستي اشاره دارد.

يكي از نقاط اشتراك بين ارزش هاي سياسي فمينيسم راديكال  و سوسياليسم توجه آن ها به بوم شناسي است. احترام به طبيعت غير بشري همواره از نظر فمينيسم راديكال امري مهم بوده است. فايرستون در ديالكتيك جنس 1970فمينيسم و بوم شناسي را به يكديگر پيوند مي دهد. ساير فمينيست هاي راديكال بوم شناسي را با اشتراك روحي زنان و طبيعت غير بشري مرتبط مي كنند.

اين برداشت از وحدت ديالكتيكي بين طبيعت بشري و غير بشري مبناي نظري بوم شناسي فمينيسم سوسياليستي را شكل مي دهد،  مبنايي كه باديدگاه فمينيسم راديكال در باره وحدت روحي بين طبيعت بشري و غير بشري سازگار است.

 

اقتصاد

نظريه هايي كه توليد و مصرف ثروت را توضيح مي دهد. الكساندرا كولنتاي نخستين نقد فمينيستي از اقتصاد را در كمونيسم و خانواده 1920به عمل آورد. اومعتقدبود نابودي شكل هاي كهن اجتماعي امر اجتناب ناپذير اقتصادي است و به نيروي رهايي بخش كار خانگي جمعي شده اعتقاد داشت.

فمينيست هاي ماركسيست تأثيرات طبقه و اقتصاد انحصاري سرمايه داري را بر وضعيت زنان هم در داخل كشور و هم از لحاظ بين المللي مورد بررسي قرارمي دهند. نظريه پردازان نشان مي دهند آسيب پذيري هاي اقتصادي زنان با برابري حقوقي خاتمه نمي يابد و مشاركت اقتصادي رو به افزايش زنان به آنان قدرت سياسي نمي دهد.

اكثر تجربه هاي اقتصادي زنان، تجربه تنگدستي يا كار شاق در نتيجه محصول بد بيماري هاي همه گير يا به امان خدا رها شدن است. فمينيست ها باتوصيف خصلت عام تقسيم جنسي كار، تا اين لحظه بسياري از فعاليت‌هاي نامريي اقتصادي زنان را مرئي كرده و چگونگي شكل گيري اين فعاليت ها در راستاي منافع مردان را نشان داده‌اند اين روش جديد مفهوم سازي از قلمرو اقتصادي، به نظريه هاي اقتصاد فمينيستي پيشرو شكل مي دهد.

ساير فمينيست ها اين بحث را مطرح مي كنند كه گرچه علم اقتصاد خود هنوز رشته اي با جهت گيري مردانه است، ولي ابزاري بوجود آورده كه بيش از قبل پذيراي منافع زنان است. براي نمونه در حال حاضر متون بسياري در باره تبعيض و جدا سازي وجود دارد.

اقتصاد دانان فمينيست احساس مي كنند كه راه حل ريشه اي براي تغيير وضعيت نامساعد زنان، مشاركت حقيقي و يكسان زن و مرد در مسئوليت هاي خانگي است. در غير اينصورت اقتصاد دانان ليبرال و ماركسيست به جاي آن كه به باز انديشي در ايدئولوژي علم اقتصاد بپردازند كماكان به خدمات اجتماعي اولويت خواهند داد.

 

 

پسااستعمارگري

تاريخ استفاده از اين اصطلاح به اواخر دهه 1950برمي گردد، گرچه آغاز فروپاشي امپراتوري‌هاي مستعمراتي به قبل از اين تاريخ يعني به زمان پس از جنگ جهاني دوم مربوط مي شود. پيشوند پسا حكايت گر آن است كه پسا استعمارگري فرهنگ هاي پس از استقلال را توصيف مي كند اما واحد پسا استعماري مي تواند يك اقليت قومي مهاجر يا يك شهروند بومي هم باشد .  پسا استعماري معمولا توصيف گر فرهنگي است شكل گرفته به دست امپريالسم. نظريه پسا استعماري بر مسائل مختلفي متمركز است: هويت در ارتباط باملي گرايي ها و امپرياليسم، نقش دولت، و تعارض بين فرهنگ‌هاي معاصر و سنتي. حمله اصلي در دوزخيان زمين فرانس فانون وبعد در شرق شناسي ادوارد سعيد و سپس در نظريه هاي فمينيستي گاياتري اسپيواك، ري چاو و ديگران، همواره به قوم مداري بوده است. ديگر مشخصه هاي كليدي نظريه پسا استعماري عبارتند از: آميزه اي پيوندي از تاريخ ها، زبان ها و مسائل محلي  و غربي، گونه‌اي به زير سؤال بردن گفتمان اروپايي: جهان شمولي آن و انواع مختلف‌اش و مبارزه‌اي بين جا وتغيير جا و زبان.

بين نظريه فمينيستي و پسا استعماري پيوندهاي مستحكمي وجود دارد، از اين لحاظ كه آرزوي هر دو، صدا دادن به افرادي است كه از لحاظ تاريخي به حاشيه رانده شده اند، براي نمونه، در آثار آليس واكر. نظريه پردازاني  كه كارشان به طور مشخص بررسي ديگر بودگي درآثار پسااستعماري و امپراتوري مالي است، منتقدان گفتمان استعماري ناميده مي شوند. آن هامعتقدند بازنمايي هاي فرهنگي و ادبي آن جا كه خشونت كليشه هاي ادبي با بهره كشي هاي اقتصادي هم سنگ‌اند با تعرضات مادي پيوند مي‌يابند. (به نظر ريچاو نظريه غربي، منكر وجود هرگونه جامعيت، عامليت و قدرت تبادل و تصرف فرهنگ غربي در نوشته هاي شرقي است.)

گاياتري اسپيواك منتقد پسا استعماري پيشرويي است كه مي خواهد به جاي اينكه از جانب زنان جهان سوم صحبت كند به فرودستان صدايي در تاريخ بدهد. مطالعات فرودستان شامل تحليل تاريخ و فرهنگ آسياي جنوبي است كه گروهي به سرپرستي رناجيت گوها انجام مي دهند. بنابر استدلال اسپيواك فرودستي يكي از نمادهاي اصلي جابجايي شخص فرودست استعمارشده و جنسيتي شده از سوي امپرياليسم و ماترياليسم است. اسپيواك در گزارش هاي خود درباره فشار مضاعف زنان استعمار شده معطوف به طرز كار سرمايه داري وابسته يا زبان‌هاي امپرياليستي است و چگونگي نابودي ديدگاه‌هاي ديگران از سوي صنايع بيان غربي را نشان مي دهد. در تقابل با آن، نقد پسا استعماري، فرماسيون‌هاي خاص هويت ها در شرايط مقاومت جمعي را توصيف مي كند.

 

جهاني شدن

جهاني شدن فرايند گسترش نظام جهاني سرمايه داري مرد سالار به سرتاسر مناطق زمين است كه در قرن بيستم، به سردمداري امريكا، كامل شد. از آن جا كه اين نظام جهاني برخي از مشخصه هاي اصلي خود را طي چند قرن (حدوداً از 1500تا به امروز )حفظ كرده است، جهاني شدن آن نيز پديده‌اي تازه محسوب نمي شود. اما آن چه در اين چند دهه اخير فرآيند يادشده را به خطري عمده، به ويژه براي مردم كشورهاي بزرگ و فقير با حكومت هاي نا كارآمد و ساخت جنس گراي به شدت سنتي تبديل كرده است، سياست تعديل ساختاري بانك جهاني، صندوق جهاني پول و سازمان تجارت جهاني مهم ترين توافق نامه اقتصادي بين المللي از زمان تأسيس نهادهاي برتن ـ وودز 1944با گسترده ترين و مخرب ترين پيامدها- است كه كشورهاي عضو براي بالا بردن حجم ذخاير ارزي خود موظف هستند آن را از طريق خصوصي سازي، كاهش هزينه هاي آموزشي و بهداشتي ودستمزدها و يارانه ها و افزايش هزينه خدمات عمومي و كالاهاي مصرفي مردم، ترويج صادرات به هرقيمت، بالا بردن نرخ هاي بهره، و حذف تعرفه هاي گمركي و نظارت دولت بر بازار و منابع طبيعي و انرژي اجرا كنند. اين امر دولت ها را وامي دارد با غصب كامل قدرت پارلمان‌ها دولت هاي محلي و منطقه اي و جوامع محلي، به مجريان اوامر سازمان تجارت جهاني و شركا تبديل شوند.

فمينيست ها، برخلاف بنيادگرايان و ملي گرايان كه به دليل در خطر افتادن منافع سياسي و فرهنگي‌شان مخالف جهاني شدن هستند، از يك جامعه مدني جهاني استقبال مي كنند. اما مبارزه با اين نئوليبراليسم اقتصادي راكه   به ويژه هر جا سياست تعديل ساختاري و حذف نظارت دولت بر بازار و توليد براي صادرات به اجرا در آمده است پيامدهاي نا مطلوب  و فاجعه آميزي براي زنان و كودكان در كشورهاي آسيايي و آفريقايي داشته است ضروري مي دانند، و در عين حال از ارائه بديل هايي به بانك جهاني و تشكيل گروههاي محلي و جهاني در جهت كاهش مقطعي اثرات زيانبار جهاني شدن و به تبع آن اعمال نفوذ براي دمكراتيزه كردن سياست هاي نهادهاي سرمايه داري مرد سالارانه باز نمي ايستد.

واندانا شيوا، فيزيكدان، زيست شناس و مبارز فمينيست با اين اعتقاد كه مبناي هر سياست اقتصادي بايد توسعه مردمي باشد در جنبش دموكراسي زنده: بديل هايي براي براي ورشكستگي جهاني شدن اين بحث را مطرح كرد كه با اجراي پروژه جهاني شدن، ورشكستگي آن در سطوح فلسفي، سياسي، بوم شناختي و اقتصادي آشكار شد. ورشكستگي نظم غالب برجهان به ناپايداري اجتماعي، بوم شناختي،سياسي و اقتصادي و در هم شكستن و از هم پاشيدن جوامع، اكوسيستم ها، و اقتصادها منجر مي شود. مبناي ورشكستگي فلسفي و اخلاقي جهاني شدن تقليل تمامي جنبه‌هاي زندگي ما به كالا و كاهش هويت ما به هويت مصرفي صرف در بازار جهاني بود. به اين ترتيب او ايجاد تشكل هاي محلي و جهاني را براي يك جامعه مدني جهاني و فارغ از تبعيضات جنسيتي،نژادي، ديني، طبقاتي و به نوعي شامل همه موجودات ساكن زمين به مثابه بديل و ابزار مقاومت مطرح كرد و جنبش ناودانيا را براي توانمند سازي زنان كشاورز و حفظ محيط زيست بنيان نهاد.

ماتسويي يايوري با مشاهده فقر و تحقيري كه به زنان در كشورهاي آسياي شرقي، بويژه تايلند وفيليپين، تحميل مي شود و بي خانماني آن‌ها در زنان آسيايي و جهاني شدن مي نويسد: هدف پنهان نيروهايي مانند شركت هاي فرامليتي جهان و مؤسسات بين المللي اين است كه به مردم بقبولانند جهاني شدن اجتناب ناپذيراست. و هيچ بديلي براي آن وجود ندارد و مقاومت در برابر آن بي فايده است. اما از قضاي روزگار، ميزان بي سابقه رنج و فلاكت بشري كه عامل آن رقابت سخت و هولناك، آزادسازي تجارت و سرمايه گذاري در عصرجهاني شدن است ميليون ها قرباني را به مقاومت و مبارزه براي بقا و شأن انساني خود كشانده است. او مي‌نويسد:

اين زن‌ها هستند كه در اين مبارزه جهاني رهبري را به عهده دارند زيرا زنانه كردن فقر، خشونت عليه زنان رفتار غير انساني با زنان و همه رنج هايي كه به زنان تحميل مي شود آن ها را به نبرد متقابل مي كشاند ايجاد فرهنگي زنانه شده بر پايه ي توجه و مراقبت، حمايت متقابل و همياري  و تغيير فرهنگ مسلط مردانه رقابت، كارآيي وحرص قدرت، كه متعلق به فرهنگ جهاني شدن است ضرورت دارد.

يايوري سه وظيفه را در مقابل زنان مي گذارد: تلاش در جهت تواناسازي زنان براي دموكراتيزه كردن دولت، جامعه، محل كار وخانواده، تغيير فرهنگ مصرفي جهاني و دفاع از تنوع سبك زندگي و دوباره زنده كردن ارزش هاي دموكراتيك، ودر نهايت تشكيل گروههايي براي جستجوي امكانات ايجاد جامعه‌اي متفاوت بر پايه عدالت جنسيتي، دوام محيط زيست و دموكراسي محليجهاني.

به اعتقاد يايوري، تنها نيروي جهاني زنان مي تواند بر نيروي بازار جهاني، غلبه كند.

 

گاياتري چاكراورتي اسپيواك

فمينيست برجسته پساساختارگرا و منتقد پسااستعماري (عنوان يكي از كتاب هاي او، 1990). اسپيواك مسائل طبقاتي و جنسيتي را با استفاده از دو بينش ماركسيستي و پسا ساختارگرايي بررسي مي كند. اسپيواك نشان مي دهد كه هم امپرياليسم و هم برخي فمينيست هاي غربي زنان سياه و جهان سومي را از طريق شكلي كه اسپيواك تعدي معرفت شناختي مي نامد، به حاشيه مي رانند. اسپيواك كار خود را بر شيوه هاي عمل زبان هاي كمپرادور (دلالي) يا امپرياليستي و اقتصادهاي جهان سومي متمركز مي كند تا نشان دهد كه مبناي همه اين ها، ديدگاه‌هاي نژاد پرستانه و جنس گرايانه است. كتاب در جهان هاي ديگر اسپيواك شامل نوشته‌هايي در باره وولف، وردز ورث، فمينيسم،‌ مطالعات طبقات فرودست ونويسنده بنگالي،  دوي است. در اين مقالات روابط بين نظريه هاي ادبي، زنان و محروميت از حقوق سياسي و جنسي بررسي مي‌شود. براي نمونه، اسپيواك در اين باره بحث مي كند كه خفض (ختنه دختران) مجازي است براي يورش عمومي پدر سالاري به زنان، چه هم يك عمل جنسي خشونت آميز و واقعي است و هم باز نمايي نمادين حملات به زنان. بنابراين استدلال اسپيواك فرودستي يكي از دال‌هاي سلطه سركوبگرانه تفكر غربي سفيد است.

اسپيواك پيشنهاد مي كند كه نظريه پردازان بايد نقش تباني گر خود رادر نهادهاي مردسالاربه مثابه بخشي از نظريه هاي خود مورد بررسي قرار دهند و نبايد از خطر ذات گرايي استراتژيك  واهمه داشته باشند.

 

منبع: فرهنگ نظريه هاي فمينيستي

ترجمه: فيروزه مهاجر- نوشين احمدي خراساني- فرخ قره داغي

نشر توسعه 1382